مسکوت

غیر از کنار هیچ ز اهل جهان مگیر !..

مسکوت

غیر از کنار هیچ ز اهل جهان مگیر !..

پانصد و نود و دو

۰۲:۰۰
دلم می خواهد به تو فکر کنم، به رفتنت و زار بزنم
دلم می خواهد زار بزنم و تو بهانه ام باشی
اگرنه که ما از همان اول هر دویمان رفته ایم

دلم می خواهد تصور کنم که تو را از طریق دوربین مک بوکت که روی میز کوچک ناهار خوری ات در خانه فندقی ات که آن سر دنیاست می بینم که پشت به نورِ خورشید که تا نیمه ی خانه تابیده است آرام نشسته ای با دلی شاد که نه، با دلی مطلوب! و همزمان که با چشم هایت برایم حرف می زنی با لبهایت همه چیزت را تعریف می کنی و اندکی بعد دوربین را می چرخانی و مبل راحتی های زرد رنگت که عاشقشان هستی را نشانم می دهی و یک دفعه صدای جیغِ سرخوش بلندی و رقص و آواز .. بزغاله ی کوچک بالاخره در راه است ..
... و از اینکه هرگز این خیال ها شدنی نخواهد بود زار بزنم و بخندم که بَه ..
همه ی آنچه که باید شد .. که بَه دیدی؟ دیدی که شد؟ 

می خواهم نباشی و به تو فکر کنم تا خالی شوم
که اگر بودی که چه فایده .. وقتی برای به تو فکر کردن نبود و نبود و نبود که نبود ..

می خواهم به تو فکر کنم .. ذوق کنم که مثل کوه پشت هم ایستادیم .. که رفیقِ جانّت من بودم و برای یک بار در زدگی ام من من کنم و کیف کنم .. چه اشکالی دارد مگر؟ کی به کی است؟ خودم هستم و خودم ! خودِ خودمانیم فقط !
می خواهم به تو فکر کنم و به منی که دوستت دارد که
.
.

می خواهم به مـ نی فکر کنم که ابله است.
می خواهم به مـ نی فکر کنم که عاقل است.

می خواهم با خودم برایت خبرهای خوب زمزمه کنم
به هماان! زودی ها

می خواهم دوباره مرا ببینی
ترسیدی؟ 
نترس.
این بار نوبت توست که نترسی.

می خواهم مرا ببینی که تازه شده ام باز
رنگ عوض کرده ام ...
پخته تر شده ام
البته نفهمیده ام که چرا !
به اندازه ی کافی نپخته بودم مگر؟..
شاید؟
اشتباهی نکرده باشند !
به درک.
باز این منم
می خواهم
.
.

یادت باشد 
که حواسمان باشد
کسی نفهمد نیستی
وگرنه این همه مزخرف 
برای کسی که نیست
.
.
پووف.

راستی پدربزرگم هم حالش خوب است
پیغام فرستاده است که
تُف؛ فراموشی ات مرا هم گرفت؟
پدربزرگ و تُف؟ این همه گستاخی از من بعید بود !
نه نبود ..
اما با پدربزرگ؟ چرا بعید بود !
بوود ..
اما دیگر نیست
.
.

که کسی نمانده است.
که اصلاً به تو چه ربط داشت!!؟
.


بس است
باقی اش باشد برای بعد
برای بعد از رفتن ات
فعلا که هستی

برو
سفر سلامت
  •  جمعه ۱۰ شهریور ۱۳۹۶، ۰۲:۰۰

اویی که نیستی

در سرم چه می گذرد !؟

تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.
مسکوت

........:: أَلَیْسَ اللَّهُ بِکَافٍ عَبْدَهُ؟ ::........

هیچوقت دلـ م نخواسته که قلنبه سلنبه بنویسم ! هیچ طور !
اما همیشه دلـ م خواسته که قلنبه سلنبه آواز بخونم ! شجریان طور !
و شاید روزی بتوانم قلنبه سلنبه بنوازم ! لطفی طور !
.
.

سلام.